خنده حلال – قاطر و آسیاب

b793d0ccf0d5d1b43986b9d265e85ae6_L

شخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند، چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته ای؟!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند». آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا میفهمی؟» آسیابان گفت: «برو این پدرسوخته بازی ها را به قاطر من یاد نده!»

مرحوم آیت‌الله مجتهدی