علت تنهایی سید الشهدا

f832966028c60c879a5be606590bd8a2_L

مرحوم علامه طباطبائی فرمود : « همه کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا علیه‌‌السلام نقل شده است؛ سه روایت بیشتر پیدا نکردم»! معنای این حرف، این است که مردم، سیدالشّهدا علیه‌‌السلام را در حدّ یک مسئله‌‌گو هم قبول نداشتند.

در زیارت عاشورا به امام حسین علیه‌‌السلام این‌‌گونه خطاب می‌‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر، به معنای «تنها و یکتا» و موتور، «تنها شده» است. یک احتمال درباره این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌‌بدیل بودن است. احتمال دیگر این است که آن حضرت تنهاست و در این تنهایی، «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌‌ریزی، تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیدالشّهدا علیه‌‌السلام، مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه، به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین، بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکرد و با تدبیر از مدینه خارج شد و در مکه برای مسلمانان دعوت‌‌نامه نوشت و آنها را مطلّع کرد و علاوه بر این، مکه، محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آن جا منتشر می‌‌شد و بعد هم یزید، عده‌‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که حتّی اگر دست حضرت به پرده کعبه بود، او را بکشید. از این رو، آن حضرت در ۸ ذی‌‌الحجّه در حالی‌‌که همه مُحرِم می‌‌شدند، کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند، از مکه خارج شد و با صراحت اعلام کرد: کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.

از آن طرف، مردم کوفه هم از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه، مطّلع شدند؛ نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستاد؛ پس به گونه‏ای نبود که مردم مطّلع نباشند؛ هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه، مطّلع بودند و کم و بیش، تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید، بیعت نکرد.

عوامل تنهایی ولی خدا

چه عواملی موجب تنهایی سیدالشّهدا علیه‌‌السلام شد؟ مرحوم علامه طباطبائی فرمود: « همه کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا علیه‌‌السلام نقل شده است؛ سه روایت بیشتر پیدا نکردم»! معنای این حرف، این است که مردم، سیدالشّهدا علیه‌‌السلام را در حدّ یک مسئله‌‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌‌که ابوهریره‌‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند. همه اینها نشان می‌‌دهد که ولی خدا با سازمان‌‌دهی قبلی تنها شده بود.

۱- شبهه‌‌ها و فتنه‌‌ها

وقتی این دو با هم ترکیب شوند، به شدت کارگر می‏‌‌شوند. شبهات، فضا را تاریک می‏کند و در این فضا، فتنه‌‌ها تأثیرگذار می‌‌شوند و الّا در فضای روشن، فتنه‌‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌‌نیازی نسبت به ولی خدا و طرح «حسبنا کتاب الله»، اولین و اساسی‌‌ترین شبهه‌‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌وآله آغاز شد.

جریان از این جا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولی» ندارد؛‌‌ بلکه کتاب برای ما کافی است؛ در حالی که شیعه و سنی به صورت متواتر نقل کرده‌‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی».

۲- جعل شخصیت در مقابل اهل بیت علیهم‌‌السلام

بعد از این که جلوی نشر فضایل اهل بیت علیهم‌‌السلام را گرفتند، کم‌‌کم شروع به جعل شخصیت کردند؛ کاری که در دنیای سیاست، رایج است. از این رو، در مقابل امیرالمؤمنین علیه‌‌السلام که صاحب فضایل است، برای دیگران ، فضیلت جعل کردند.  معاویه گفت: احدی حق ندارد در فضایل علی و اهل بیت علیهم‌‌السلام، حدیث نقل کند.

۳- رنگین‌‌تر بودن سفره جبهه مقابل

وسوسه‌‌ها خیلی زیادند ؛‌‌ زیرا معمولاً پول ، قدرت ، ثروت و مظاهر دنیا ، در آن طرف قرار دارند. سفره معاویه، رنگین‌‌تر بود؛‌‌ در حالی که سفره امیرالمؤمنین علیه‌‌السلام هیچ وقت مثل سفره معاویه نبود. آنها به هر قیمتی که بود، می‌‌خواستند مردم را جمع کنند؛ پس سران اقوام را با پول و وعده و وعید، بر اساس انگیزه‌‌های مادی، جمع می‌‌کردند؛ ولی امام علی علیه‌‌السلام نمی‌‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌‌های مادی جنگ کند؛ بلکه می‌‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌‌زنند، با این جنگ، به بلوغ و رشد برسند.

مسئله اساسی و عبرت‌‌آموز دیگر این است که اگر انسان خودش را برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیدالشّهدا علیه‌‌السلام از ماه‌‌ها قبل اعلام موضع کرد که یک نمونه آن، طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر در چند منزلی کوفه با حضرت روبه‌‌رو شدند. حضرت پرسید: «وضع کوفه چگونه است»؟ او گزارش داد که وضع کوفه خوب نیست،‌‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان بر ضد شما هستند. ما که از کوفه بیرون می‌‌آمدیم، در نخلیه، جمعیت انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بودند که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم. طرمّاح برای خانواده‌‌اش آذوقه می‌‌برد؛ پس به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمود: «سعی کن زود بیایی». او رفت و زود هم برگشت؛ ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیدالشّهدا علیه‌‌السلام را شنید. از ماه‌‌ها قبل، سیدالشّهدا علیه‌‌السلام از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده بود و بعد از ۶ ماه، حالا که حضرت در محاصره دشمن قرار گرفته، تازه او برای زن و بچه‌‌اش آذوقه می‌‌برد. نقطه ضعف بالاتر این است که حضرت را نصیحت کرد – به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست – و گفت: بیایید به یمن برویم؛ کوفیان وفادار نیستند. من برای شما در کوهستان‌‌های یمن، ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌‌کنم تا جنگ را از آن جا شروع کنید؛ غافل از این که ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقه زن و بچه را بر سیدالشّهدا علیه‌‌السلام مقدم بدارند، به درد سیدالشّهدا علیه‌‌السلام نمی‌‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نباشیم و دنبال آذوقه زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولی خدا تنها می‌‌ماند.

۴- علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد، این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌‌کند و اگر قدم‌‌هایی هم همراه با اولیای خدا برود، آن جایی که این هوس سر بر می‌‌دارد، راه انسان را از ولی خدا جدا می‌‌کند. تأخیرها، سستی‌‌ها، کم معرفتی‌‌ها و… و از همه مهم‌‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیدالشّهدا علیه‌‌السلام پیش برود. همان کسانی که برای سیدالشّهدا علیه‌‌السلام نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن، از یکدیگر سبقت می‌‌گرفتند؛ تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها بر اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیدالشّهدا علیه‌‌السلام جدا کردند. عمر سعد، کسی است که در لشکر صفین،‌‌ اگر فرمانده نبوده، لااقل شرکت داشته است؛ اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است.‌‌ طمع در ملک ری، ریشه این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند، یک شب مهلت خواست. در واقع، ابن زیاد نوعی تزویر کرد؛ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعد داد – چون ری،‌‌ آن روز بخش عظیمی از منطقه حکومت اسلامی بود- بعد که برای حرکت آماده شد، به او گفت: شورش خوابیده و سرکوب شده، باید به کربلا بروی. گفت:‌‌ نمی‌‌روم. گفتند: مهم نیست؛ حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، او تا صبح قدم می‌‌زد و تأمل می‌‌کرد و می‌‌گفت : « می‌‌گویند » یک آخرتی هست؛ یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌‌کرد و بالاخره به جنگ سیدالشّهدا علیه‌‌السلام رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کرد و فرمود: چرا در این کار شرکت کردی؟‌‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمود: من، تأمین می‌‌کنم.  بهانه‌‌های زیادی آورد و آخر هم نپذیرفت!

منبع : سایت پرسمان