یک عُمرِ پُر جاودان اثر

f83dc70de823e825902c8876cc77aac4_L

در واقع این بنده تمام عمر جز سالی که به مریضی گذشت، به درس و مباحثه گذرانده ام، و این که به بضاعتی مزجاه نیز نرسیده باشم از بخت بود، و ناتوانی تن و کمبود استعداد. در همه بیچارگی ها پناه به خدای کریم رحیم می بریم.

ایشان در یک خانواده ی قدیمی و مذهبی تهرانی پای به عرصه ی وجود نهاده اند . در مورد اصالت ، آن بزرگوار خود این گونه فرموده است : تا آنجا که می دانیم شش پشت قبل این بنده از طرف مادر، تهرانی بوده اند. البته پدر مرحومه ی والده، در اصل اصفهانی  بوده که به  شهر تهران مهاجرت کرده اند، ودر اینجا ازدواج کرده و به تجارت  مشغول شده اند، و ایشان حاج محمد آقا معصومی (ره) نام داشته است؛ اما مادر والده ، مرضیه خانم نام داشته واز یک خانواده ی تهرانی و بسیار نجیب بوده است. از خانواده ی ایشان یعنی پدر و پدران بزرگ ایشان اطلاعی در دست این بنده نیست. عموی پدر این بنده شیخ مصطفی مجد الذاکرین از اهل فضل و قلم بوده و با خطی بسیار خوش چند کتاب از جمله شرح احوال خودش و یک سفر نامه ی کربلا و نسب نامه ای از خود بجای گذاشته است. پدربزرگ من آیت الله آقاشیخ مرتضی زاهد شاگردیِ آیات عظام سید عبد الکریم لاهیجی و شیخ فضل الله نوری کرده بودند ، و در نهایت پرهیز از دنیا و دوری از شهرت و هوی زندگی می کرده اند.

در مورد تحصیلات اولیه شان این گونه فرموده اند:

طبق معمول آن زمان شش هفت ساله بودم که مرا به مدرسه ای نه چندان دور از منزل فرستادند. این مدرسه که سالها با نام و نشان باقی بود، به «شرف محمدی» مشهور بود، و در خیابان اسماعیل بزاز (مولوی کنونی) مابین چهار راه مولوی و میدان قیام، قرار داشت.

یادم می آید ظهرها در حیات مدرسه فرش می انداختند، و نماز جماعت بپا می کردند. یک روز هم من به امامت جماعت منصوب شدم. این جریان مربوط به زمان محمدخان بود، و بعد از ایشان کسی به مدیریت مدرسه آمد که از فرهنگیان جدید بود، با فـُکل و کراوات و ریشِ تراشیده. این اواخر معلم ها هم گاه بوی چپ می دادند. مدرسه شلوغ بود. در کلاسها سی تا چهل نفر حضور داشتند. معمولا هم خانواده هایشان فقیر بودند. البته در آن روزگاران فقر عمومی بود. در چنین شرایطی نه آموزش قوت می گیرد، و نه تربیت ممکن است. خیلی فداکاری و جانفشانی لازم است که بتوان کاری در تربیت و تعلیم انجام داد، و این مشکل هر روز آموزش و پرورش ماست تا خدا چه بخواهد.

به هر شکل دوره ی دبستان با همه ی رنجهای آن پایان یافت. فکر می کنم برای بسیاری از بچه های آن دوران، مدرسه بالخصوص دبستان، دوران شادمانی و خوشی نبود.

بعد از به پایان رساندن تحصیلات مدرسه ای به نزد آیت الله حق شناس مشرف شدند .

در این مورد این گونه می فرمایند :

از دبیرستان چگونه بیرون آمدم، اول تابستان بود. بلا فاصله به مدرسه حاج آقای مجتهدی رفتم. حال چرا به آنجا؟ برای این که مدت ها یعنی از همان سال پنجم دبیرستان، شب ها به این مدرسه آمده و درس خوانده بودم. ورود من به مدرسه ی طلبگی ورود به یک بهشت واقعی بود، و هیچ وقت دیگر این حالت بهشت گونه را به این مقدار احساس نکرده ام، و نظیر آن را در زیارت حضرت امام ثامن و ضامن و زیارت حضرت معصومه سلام الله علیهما تجربه دارم .

بعدها به دلایلی من از مدرسه ی مجتهدی بیرون آمدم. بیرون آمدن از مدرسه ی مجتهدی مشکلاتی داشت. از جمله مشکل استاد بود. البته در همین دوران آیت الله حق شناس از حاج آقای موسوی خواستند که برای ما درس حاشیه ملا عبدالله بگویند؛ لذا درس حاشیه را در محضر ایشان تلمّذ کردیم. از این درس من شروع کردم که آن چه می خوانم بنویسم، و همه ی درس را شب ها می نوشتم. البته مباحثه هم می کردیم. هم مباحثه های ما دو نفر بودند: حاج آقای کاشفی حفظه الله و آقای دلال زاده که بعدها به بازار رفت.

ایشان در مورد یک ملاقات سرنوشت ساز در زندگیشان این گونه فرموده اند:

در درس لمعه ی حجت الاسلام حاج سید احمد نجفی دامت برکاته، یک روز ایشان به من فرمودند: فردا که پنج شنبه است، ساعت هشت ونیم به منزل ما بیا. رفتم. ایشان از منزلشان که در اوائل خیابان غیاثی آن وقت بود، بیرون آمدند، و با هم خیابان شهباز (هفده شهریور کنونی) را بسوی شمال پیمودیم. در سر میدان شهدای امروز به دست چپ پیچیدیم. در داخل خیابان فرعی دوم، دست راست به خانه ای وارد شدیم که دارای حیاط بزرگی بود ، و از پله ها بالا رفتیم. در یک اطاق بزرگ مجموعه ای از آقایان علماء نشسته بودند، و پیرمرد عالمی در گوشه ی صدر مجلس جلوس داشت، و درس می فرمود: استاد علامه سید مرتضی عسکری. فکر می کنم در همان جلسه بود که من احساس کردم گمشده ای داشته ام که خود بدان توجه نکرده بوده ام، و اکنون بدون هیچ سعی و کوشش آنرا یافته ام. بنظرم ایشان آن روزها احادیث عایشه را بررسی می کرد که ستون فقرات مذهب خلفاء را تشکیل می دهد. البته قبلا ایشان را اجمالا می شناختم، و شرحی از احوال و فعالیت های ایشان را در سالنامه های مکتب تشیع خوانده بودم.

آن مجلس و درس را در حد مقدور ترک نکردم، و معارفی که از ایشان می آموختم، اسلام و تشیعی را که ایشان می شناخت، و درس می داد اسلام و تشیعی کاملا معقول بوده و همه چیزش بر پایه ی دلیلِ استوار قرار داشت، و قابل عرضه ی در عالم بود، و در آن، نه جشن نُهم ربیع بود، و نه قمه زنی جزء اصول دین قرار داشت، و من همیشه از این نعمت شکرگزار هستم. تا آخر عمر مبارک علامه همیشه با ایشان همراه بودم. ایشان حقی بر من یافته است که در آن امکان تقدیر و تشکر وجود ندارد. شاید تا مدت ها هر روز پنج شنبه که از مجلس درس بیرون می آمدم دنیا در نظرم رنگ تازه ای یافته بود، و به حقایقی در اسلام و تاریخ آن دست یافته بودم که در تصورم نمی گنجید. ، و لازم بذکر می دانم حوادثی که در این اواخر برای ایشان پیش  آوردند ریشه ای جز در دست وسواس خنّاس نداشت.

در مورد استاد خود شان آیت الله جوادی این گونه می نویسند :

 جلد هشتم اسفار را از درس آیت الله جوادی حفظه الله استفاده کردم :

مدتی هم در درس «مسائل فلسفه» فیلسوف انگلیسی برتراند راسل، بمحضر ایشان رفتم. این درس در انجمن حکمت به زبان اصلی القاء می شد، و ایشان آن کتاب را ترجمه و شرح می فرمود. در همین انجمن آقای دکتر ضیاء موحد از کتاب خودش «درآمدی به منطق جدید» منطق درس می داد، این بنده و جمعی از دوستان در این درس شرکت داشتیم.

و ایشان همچنین در مورد آنچه از عمرشان گذشته بیان کرده اند:

در واقع این بنده تمام عمر جز سالی که به مریضی گذشت، به درس و مباحثه گذرانده ام، و این که به بضاعتی مزجاه[۱] نیز نرسیده باشم از بخت بود، و ناتوانی تن و کمبود استعداد. در همه بیچارگی ها پناه به خدای کریم رحیم می بریم

در حال حاضر این استاد گرانقدر مشغول تربیت نسل نوجوان و دانشجو می باشد . این بزرگوار از افراد صاحب نظر در مورد تاریخ اسلام و تارخ تحلیلی اسلام است .

بر اساس زندگی نامه ی مختصری که حجت الاسلام جاودان به قلم خودشان نوشته اند  .



[۱] -تحفه ناچیز