خون از ناکجا آباد فواره می زند!

ea3f6af0bce488203091602f07eab688_L

بابابزرگ از بالا پشت بام جنب و جوش بچه ها و نوه هایش را نگاه می کند. حیاط پر شده از دیگ و قابلمه. همه در حال رفت و آمدند، ولی یک جای کار می لنگد. زیر دیگ ها خاموشند. بابابزرگ ولی از بالا همه چیز را خوب می بیند. لوله ی شکسته ی گاز توی کوچه و نوار زرد رنگ دورش را. بابابزرگ همانطور که استوار به عصایش تکیه داده، نگاهش را به انباری گوشه حیاط می دوزد و خاطرات محرم سال پیش و دیگ هایی که با کپسول های گاز توی انباری جماعتی را دست پر از هیأت خانه همسایه راهی خانه هایشان می کرد مرور می کند.

روایت اول:

مگسک را میان شیار تنظیم می کند. آرام با فشار ملایم دست مگسک و شیار را طراز می کند. حالا یک خط صاف روبروی خودش می بیند. خطی که یک نقطه را هدف گرفته. نفسش را حبس می کند و با فشار انگشت روی ماشه گلوله رها می شود.

روایت دوم:

ضعف کم کم تمام بدنش را فرا می گیرد. مسیر خون، از زیر بدنش به اطراف پراکنده شده. چشم های کم سویش با نگرانی اطرافش را برانداز می کند. لب هایش به لرزه افتاده اند. زردی صورتش بدجور توی ذوق می زند. پلک هایش کم کم خسته می شوند. دست هایش با نا امیدی، دنبال نقطه ای می گردند که تا جلوی خونریزی را بگیرند.

روایت سوم:

اسلحه را کنار می گذارد، جایی روی میز و نزدیک دستش. کتاب های روبرویش را با عجله جابجا می کند. کتابهای تاریخی را جدا می کند و توی آنها شروع می کند به گشتن. قلم را برمیدارد و کنار فهرست کتاب ها شروع به علامتگذاری می کند. علامتگذاری ها که تمام شد، اولین کتاب را برمیدارد و باز می کند؛ بالای صفحه نوشته: تاریخ اسپانیا، قرن ۱۵ میلادی.

روایت چهارم:

قرص پشت قرص، دارو پشت دارو، صندوق داروهای خانه پر و خالی می شود،.اما تجویز های تجربی و شنیده های اهل خانه هم کار به جایی نبرده است. مریضی مدت هاست توی این خانه لنگر انداخته.

روایت پنجم:

لبخند رضایت می زند. کار سخت پیش می رود، ولی حداقلش این است که دارد پیش می رود. دلش هنوز به اشتباهاتی خوش است که توی جبهه مقابل می بیند. سنگرهای خالی، آدم های جابه جا، نشانه گیری های غلط!

روایت ششم:

بابابزرگ از بالا پشت بام جنب و جوش بچه ها و نوه هایش را نگاه می کند. حیات پر شده از دیگ و قابلمه. همه در حال رفت و آمدند، ولی یک جای کار می لنگد. زیر دیگ ها خاموشند. یکی از پسرها دارد با شیر اجاق ور می رود. یکی از دختر ها هم دارد سر نوه ها داد می زند که : توی این موقعیت چه جای تفریح و خوش گذاری و توپ بازی است! دو تا دیگر از پسرها هم دم در دارند با هم مشورت می کنند. بابابزرگ ولی از بالا همه چیز را خوب می بیند. لوله ی شکسته ی گاز توی کوچه و نوار زرد رنگ دورش. بابابزرگ همانطور که استوار به عصایش تکیه داده، نگاهش را به انباری گوشه حیاط می دوزد و خاطرات محرم سال پیش و دیگ هایی که با کپسول های گاز توی انباری جماعتی را دست پر از هیأت خانه همسایه راهی خانه هایشان می کرد مرور می کند.

روایت این روزهای دو تا جبهه ی قدیمی چیزی شبیه هم نوشته های ناقص و کوتاه است.  جایی که یک طرف قضیه نه به خاطر داشته هایش، که به خاطر بی دقتی و ندانم کاری هایش سنگر به سنگر عقب نشینی می کند. هرچند  هنوز هم شکوه و ابهتش توی جهان کلی ها را سر ذوق می آورد و هنوز هم لرزه به اندام یک سری می اندازد، ولی سنگرهای کلیدی اش هنوز در کشمکش و زیر آتش شدید دشمنند. آن طرف قضیه ولی تیراندازهای خوبی دارد. دقیق می زنند و مثل روایت دوم، این ور قضیه تا مدت ها متوجه نمی شوند خون از کجا فواره زده است. قصه ما شده مثل روایت چهارم که هرچه قرص به خود می دهیم درمان نمی شویم. یا شاید روایت ششم که حرف بابا بزرگ را قدیمی فرض کرده ایم و سرمان به کار خودمان گرم است.

روایت آخر!

روایت را از این جمله شروع کنیم. « در عرصه فرهنگ، بنده به معنای واقعی کلمه، احساس نگرانی می کنم و حقیقتا دغدغه دارم. این دغدغه از آن دغدغه هایی است که آدمی به خاطر آن، گاهی ممکن است نصف شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرع کند. من چنین دغدغه ای دارم. (رهبر مستضعفین جهان، ۲۲تیر ۱۳۷۳)» از این جهت که دغدغه اصلی رهبر یک انقلاب را متوجه شویم، این سخن، سخن بسیار مهمی است.  ولی از جهت دیگر تعریف مفاهیمی که این رهبر بزرگ مطرح کرده بوند برایم مهمتر بود. مفهوم کلیدی «فرهنگ». و مهمتر اینجاست که با درک درست از منظور و معنی ذهنی ایشان به سراغ کار فرهنگی و فعالیت فرهنگی برویم. چیزی که به ادعای نویسنده روایت های بالا، همان نفهمیدن درد و استفاده نادرست از داروهاست. آنجایی که در دستگاه فرهنگی ما، که باید مهمترین و اثرگذارترین دستگاه انقلاب اسلامی ایران باشد، تصمیمات مقطعی و نادرست سرعت کار را کم می کند و به واگذاری سنگرهای کلیدی جهان پیش می برد. تفاوت نگاه ما در تعریف فرهنگ گاه به مقابله صریح با خواست رهبر انقلاب می انجامد. جایی که ایشان فرهنگی را «ذهنیت های حاکم بر وجود انسان که رفتارهای او را به سمتی هدایت می کند» تعریف می کنند و بسیاری از فعالیت های فرهنگی ما کمترین ارتباطی با این رویکرد دارد و یا حتی در تضاد کامل با این رویکرد است.این مهم آنجایی اهمیت بیشتری پیدا می کند که رویکرد اصلی جبهه معارض انقلاب اسلامی تأثیر گذاری بر ذهن و تغییر معانی ذهنی جبهه مقابل است. در حقیقت رویکرد های فرهنگی ما خیلی وقت ها بدون توجه به نقطه ای است که دشمن هدف گرفته. شاید با همین تعریف مهمترین عرصه فعالیت فرهنگی را عرصه تعلیم و تربیت دانست، نه ورود به حوزه های کنشی جامعه مثل رویکرد های سلبی و گزینشی.