فرمانده ی دستمال سرخ ها

9139277f75f0cb04c93c4cbca610d35b_L

شهید وصالی با پیروزی انقلاب، انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و در سال ۵۹ وارد تشکیلات نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و از بنیان‌گذاران اصلی بخش اطلاعات سپاه گردید و مدتی نیز فرماندهی بخش اطلاعات خارجی سپاه را بر عهده گرفت.

شهید علی اصغر وصالی طهرانی فرد به سال ۱۳۲۹ در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد. او در سال‌های جوانی که شور مبارزه با رژیم فاسد سلطنتی در میان جوانان موج می‌زد، توانست با مشقت فراوان از ایران خارج شده و دوره‌های چریکی را در میان مبارزان فلسطینی طی کند.
سپس به ایران آمد و زندگی مخفی خود را شروع کرد تا این که توسط عوامل رژیم طاغوت بازداشت شد. علی‌اصغر در دادگاه به دوازده سال زندان محکوم و در اواخر سال ۵۶ پس از طی پنج سال و نیم حبس، از زندان آزاد شد. با پیروزی انقلاب، انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و در سال ۵۹ وارد تشکیلات نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و از بنیان‌گذاران اصلی بخش اطلاعات سپاه گردید و مدتی نیز فرماندهی بخش اطلاعات خارجی سپاه را بر عهده گرفت.
از آن‌جایی که روحیه او به هیچ وجه با امور اداری و ستادی سازگار نبود، مسئولیت خود را در ستاد کل سپاه رها کرده و به جبهه غرب شتافت تا به نبرد رویارو با ضدانقلاب و متجاوزان بعثی بپردازد. او و گردان تحت امرش در سخت‌ترین جبهه‌های غرب کشور خوش درخشیدند و جمع قابل توجهی از آنان به شهادت رسیدند. نیروهای تحت امر علی‌اصغر وصالی به دلیل بستن دستمال سرخ بر گردن‌هایشان به «گروه دستمال سرخ‌ها» شهرت داشتند.
علت این نام‌گذاری شهادت یکی از اعضای جوان این گروه بود که هنگام شهادت، لباسی سرخ بر تن داشت و هم‌رزمانش به عنوان یادبود وی، تکه‌هایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند. جبهه‌های سومار و بازی‌دراز و گیلانغرب جولانگاه دستمال سرخ‌ها بود به‌طوری که عرصه را بر ضدانقلاب تنگ کردند هرچند در این میان مبارزه سختی نیز با ضدانقلاب داخلی داشتند که آن روزها در دولت موقت فعالیت می‌کردند. روز عاشورای سال ۱۳۵۹ اصغر وصالی برای شناسایی منطقه و طراحی عملیات به طرف ارتفاعات بالای تپه در گیلانغرب رفت اما در میان راه و در تنگه حاجیان بود که بر اثر اصابت گلوله به پیشانی‌اش از بالای تپه به زمین افتاد. یکی از همرزمانش به نام آقا شمس‌الله سریع خود را به نزدیک او رساند. اصغر اسلحه‌اش را به او داد و گفت: «اسلحه‌ام را بگیر تا به دست دشمن نیفتد .جنازه‌ام را هم با خود ببرید