شهادت آرزویش بود

4fcfca189e5e88f5cae6e543e7d6c00f_L

به قول شهید رجایی، قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عین می گویم قبول مسئولیت تدارکات بچه‌های رزمنده و بسیجی هم عشق می خواهد و هم دیوانگی. بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این آب و خاک که با عشق به جبهه ها آمده‌اند بسیار مشکل است.

 شهید سید منوچهر مدق، فرزند محمد، در روز سی و یکم خرداد ماه سال ۱۳۳۵ در تهران دنیا آمد.

پس از طی دوران طفولیت در سن ۷ سالگی به مدرسه رفت. او تا سال دوم دبیرستان ادامه تحصیل داد و با توجه به علاقه ای که نسبت به امور فنی خودرو و مکانیکی داشت، ترک تحصیل کرد و مشغول به کار شد.

منوچهر در اوایل بهار سال ۱۳۵۴ به خدمت سربازی اعزام شد. در بحبوحه مبارزات مردمی منجر به پیروزی انقلاب، همانند هزاران جوان انقلابی وارد عرصه فعالیت های سیاسی شد.

او در روز های تاریخی و سرنوشت ساز ۲۱ و ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ به همراه تنی چند از همرزمانش؛ بقایای عناصر رژیم طاغوتی را از دانشکده پلیس پاکسازی نمود.

فرشته ملکی  همسر شهید مدق متولد سوم فروردین ماه سال ۱۳۴۲ در تهران است. او در جریان مبارازت انقلابی سال ۵۷ با شهید مدق آشنا شد و یک سال بعد به عقد ازدواج ایشان درآمد.

ثمره این زندگی مشترک خاطره انگیز و عاشقانه دو فرزند به نامهای “علی” و “هدی” ست.

 

آشنایی با منوچهر از زبان همسر شهید :

اولین دیدار ما روز ۱۳ آبان ۵۷ در تظاهرات دانشگاه تهران بود. به همراه دوستانم برای پخش اعلامیه رفته بودم که درگیری مردم و دانشجویان با ساواک شروع شد.

در آن میان یک لحظه دیدم یک نفر دست مرا گرفت و کشید و با صدای بلند گفت: “خودت را بکش بالا ”
از ترس، سوار موتور آن جوان شدم. “او منوچهر بود”.

بعدها فهمیدم او پسر همسایه ماست. تا آن روز ندیده بودمش. بعد از آن چندین بار دیگر هم منوچهر را در تظاهرات ها دیدم.
بعد از چند بار ملاقات کوتاه و ایجاد حس مشترک میان هر دویمان، اولین جلسه خواستگاری صورت گرفت و منوچهر شرایطش را برایم گفت:

او گفت که؛‌ «اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما، من می‌روم نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم، بعد احساس خودم را. ولی به شما یک تعلق خاطر دارم».

باید خوب فکر می کردم ؛ منوچهر تا دوم دبیرستان درس خوانده بود و رفته بود سرکار. مکانیک بود و خانواده‌ی متوسطی داشت.

خانواده ام مخالفت می کردند. اما من انتخابش کرده بودم. منوچهر صبور بود، بی‌قرار که می‌شد، من هم بی‌طاقت می‌شدم.
چند ماه به انتظار گذشت، منوچهر که حالا پاسدار شده بود برای خودش برنامه هایی داشت. گفت: باید به کردستان بروم.
بالاخره موافقت پدر را گرفتیم . نیمه‌ شعبان سال ۵۸ آغاز زندگی مشترک ما شد.

یک ماه تمام را در شمال کشور به ماه عسل گذرداندیم. تازه آمده بودیم سر زندگی مان، که جنگ شروع شد.
شش ماه رفت و خبری از آمدنش نشد. دوری از منوچهر برایم سخت بود. به همراه او به جنوب کشور رفتم و تا آخر جنگ آنجا ماندیم.

او در سال  ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی، پس از طی دوره های آموزشی به لشگر ۲۷ محمد رسول الله(صلوات الله علیه و آله) پیوست.

مسئولیت های شهید منوچهر مدق در جبهه عبارت بود از : مسئول تدارکات گروهان، مسئول تدارکات گردان، مسئول تامین لشگر.

از جمله همرزمان شهید او می توان از؛ شهید حاج محمد عبادیان، شهید میرنوراللهی، شهید فریدونی، شهید عطری نام برد.

 

دوران پس از پایان جنگ :

شهید مدق سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال کرج شد. گاهی برای پاکسازی و مرزداری می‌رفت منطقه. هر بار که می‌آمد، لاغرتر و ضعیف تر شده بود.

نمی‌توانست غذا بخورد. می‌گفت «دل و روده‌ام را می‌سوزاند. همه‌ی غذاها به نظرش تند بود». هنوز نمی‌دانستیم شیمیایی چیست و چه عوارضی دارد. دکترها هم تشخیص نمی‌دادند. هر دفعه می‌بردیمش بیمارستان، یک سرم می‌زدند، دو روز استراحت می‌داند و می‌آمدیم خانه.

سال ۶۹ مصدومیتش شدیدتر شد. عملی روی منوچهر انجام دادند تا ترکش ها ی سمی را از بدنش خارج کنند از همان موقع شیمی درمانی هم شروع شد.

روزها به سختی می گذشت و منوچهر حالش رورز به روز بدتر می شد به طوری که تا شش ماه نتوانست حرکت کند بعد از آن هم با عصا راه می رفت. مدتی بیناییش را از دست داد و بعد از استفاده از آمپول های زیاد تا حدودی بهبود یافت.
بدنش پر از تاول بود طوری که نمی توانست بخوابد. ریه سمت چپش را هم از دست داد و نیمی از روده اش را هم برداشتند.
سردردهای شدید گرفت. از درد خون دماغ می‌شد و از گوشش خون می‌زد.

منوچهر کار خودش را می‌کرد. اما گاهی کاسه‌ صبرش لب ریز می‌شد. حتی استعفا داد، که قبول نکردند. سال شصت و نه، چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد که خون بالا می‌آورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد.

تا سال هفتاد و نه نفس عمیق که می‌کشید، می‌گفت «بوی گوشت سوخته را از دلم حس می‌کنم».

منوچهر بسیار صبور و مهربان بود. با تمام دردی که داشت هیچ وقت اعتراض نمی کرد. “سوره یاسین” و “الرحمن” و “زیارت عاشورا” را خیلی دوست داشت.

عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: ” من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم”

سال ۷۹ سال سخت و بدی بود چرا که منوچهر دیگر نمی توانست درد را تحمل کند و می گفت:” از خدا خواستم سخت شهید شوم ولی دیگر روحم نمی تواند این دنیا را تحمل کند”

 منوچهر چندین بار مورد عمل جراحی ریه قرار گرفت و سرانجام پس از سالها تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت های شیمیایی در روز دوم آذرماه سال ۱۳۷۹ در بیمارستان ساسان به شهادت رسید.

جانباز شهید منوچهر مدق در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، کربلای پنج و والفجر هشت شرکت داشت. او در منطقه عملیاتی مهران در جنوب غرب کشور روز اول اردیبهشت ماه سال۱۳۶۱  با مصدومیت شیمایی روبرو گردیده بود.