زانویی که جا ماند

برای اولین مرتبه ایستادم و موقع سجده چون پای چپم زانو نداشت، به جای اینکه هفت جای بدنم روی زمین باشد، شش جای بدنم روی زمین بود و مانند ژیمناستیک کارها پایم را می چرخاندم و می نشستم.

یکی از درخشان ترین سالهایی که این ملت پشت سر گذاشتند هشت سال جنگی بود که با دست خالی مقابل یک دنیا امکانات و تسلیحات و تحریم‌ها ایستادند تا پیروز شوند.

روزهایی که بیان خاطراتش می‌تواند چراغ روشنی باشد برای نسل هایی که آن روزگاران را ندیدند و فضایی که بین بهترین مخلوقان خدا می‌گذشت را درک نکردند. آنچه می‌خوانید خاطره‌ایست از حالات معنوی و ایمان یک جانباز جنگ به روایت «غلامرضا عابد مسلک»:

                                                 ****

در عملیات کربلای ۵، تازه مجروح شده بودم؛ آن هم روز دوم عملیات؛ ۶۵/ ۱۰ / ۲۱ . یک پایم قطع شده بود و دست راست و سر و سینه ام ترکش خورده بود. پس از اعزام به کشور آلمان، پایم را بدون زانو پیوند زدند و با ۴ – ۳ پیچ، استخوان ران را به استخوان ساق وصل کردند. مانده بودم که با یک پای بدون زانو و سیخ مانند، چگونه نماز بخوانم، بنشینم، دراز بکشم و …

قبلش در عملیات کربلای ۴ یک شب موقع عملیات که تا صبح مشغول جنگ و گریز بودیم و اصلا جز خون و شهید و … چیزی نبود، و نماز صبح داشت قضا می شد. برای اولین مرتبه، نماز صبح را در حال راه رفتن و با تیمم – آن هم از کنار جاده شلمچه – خواندم.

برای سجده و رکوع فقط کمی سر را خم می کردیم و سنگ از قبل برداشته شده را به پیشانی می ساییدیم و تازه وقتی به مقر بازگشتیم، از فرمانده و روحانی گردان پرسیدیم که وضعیت نماز صبح مان چه جور است!

با خود فکر می کردم حالا چکار کنم. بعضی پیشنهاد دادند که همان طور نشسته ادامه بده و نماز نشسته هم قبول است، ولی تصمیم گرفتم که ایستاده نماز بخوانم. برای اولین مرتبه ایستادم و موقع سجده چون پای چپم زانو نداشت، به جای اینکه هفت جای بدنم روی زمین باشد، شش جای بدنم روی زمین بود و مانند ژیمناستیک کارها پایم را
می چرخاندم و می نشستم. و حالا مدت هاست که این گونه نماز نخوانده ام، ولی این نماز هم مانند آن نماز صبح کلی کیف دارد. “