بررسی گفتمان اصلاحات (قسمت دوم)

9489e6c11889fcb275044d14dda99d24_L

چپ ها در دوران افول خود اگر چه در قدرت سهم آن چنانی نداشتند، اما بیکار ننشستند و به بازیابی افول خود مشغول شدند. کار بسیار مهمی ، که شاید علت موفقیت های بعدی شان را در همین نکته بتوان خلاصه کرد.

در قسمت اول این یادداشت که با عنوان نگاه مختصری به مبانی فکری گفتمان اصلاحات مشاهده نمودید، به بعضی از جنبه های گفتمانی که تحت عنوان اصلاحات در فضای عمومی کشور معروف است، پرداختیم. در ادامه مقداری به سابقه و عقبه جریان اصلاحات خواهیم پرداخت و به بعضی از علل موفقیت آن ها در فضای سیاسی کشور در دهه هفتاد اشاره می کنیم و شاخصه های این جریان را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

عقبه جریان اصلاحات را باید در دهه شصت یافت. آن گاه که سران جریان اصلاحات و حامیان آن، در آن زمان در قالب جریان چپ فعالیت می کردند و مناصب مهمی را نیز در اختیار داشتند. به طور کلی این جریان از ابتدا تا کنون چند دوره را پشت سر گذاشته است: دوره اول: از پیروزی انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۶۰ است که با عنوان خط امام فعالیت می کردند و همگی در خط انقلاب و امام در صف بندی با لیبرال ها و اپوزیسیون بودند. دوره دوم از ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۸ را در بر می گیرد که به نوعی جریان چپ در کشور حاکمیت دارد. دولت میرحسین موسوی و دادستانی کل با مسئولیت محمد موسوی خوئینی ها  را نمادهای بارز حاکمیت این جریان در این مقطع  میتوان دانست. قانون کار و تنظیم مناسبات کارگر و کارفرما، تمرکز امور در دست دولت و واگذاری امور به بخش خصوصی، ولایت مطلقه فقیه، احکام حکومتی، اسلام ناب محمدی(ص) و اسلام آمریکایی از مهم ترین چالش های جریان چپ سنتی با جریان راست بود که در این دوران وجود داشت. نیروهای چپ در این دوران خود را انقلابی تر از راستی ها می دانستند و طرف مقابل را به اسلام آمریکایی و عدم تبعیت کامل از ولایت متهم می کردند. دوره سوم این جریان را باید از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶ دانست. زمانی که علی الظاهر جناح راست دولت را در اختیار گرفته بود و با انتخابات مجلس چهارم عملا جناح چپ از دور خارج شده بود. این دوران افول، فرصت مهمی برای بازسازی، کادرسازی و نظریه پردازی این جریان است. در این دوران شاهد دگردیسی های مهمی در جریان چپ هستیم که روند اتفاقات آینده را تغییر می دهد. نظریه‌پردازان این جریان کم کم از ولایت محدود فقیه سخن می گفتند و به جای دولت حداکثری از کاهش تصدی دولت حمایت می کردند. در این دوران جریان راست مدرن (کارگزاران) و چپ مدرن (لایه ای از کارگزاران، مجاهدین انقلاب اسلامی) و چپ سنتی (مجمع روحانیون مبارز) ائتلاف می کنند که این ائتلاف باعث قدرت یابی مجدد جریان چپ، این بار با عنوان جبهه دوم خرداد یا اصلاح طلبی و ظهور دوره چهارم این جریان در سال های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۳ شد.

در باب این که چرا جریان چپ در دوم خرداد ۷۶ توانست دوباره پس از هشت سال افول خود را با این قدرت بازیابد، علل مختلفی گفته شده است که می شود گفت در مورد هیچ کدام اتفاق نظر نیست. چپ ها در دوران افول خود اگر چه در قدرت سهم آن چنانی نداشتند، اما بیکار ننشستند و به بازیابی افول خود مشغول شدند. کار بسیار مهمی ، که شاید علت موفقیت های بعدی شان را در همین نکته بتوان خلاصه کرد. در این مدت جریان چپ سه برنامه عمده را به اجرا گذاشت: ۱٫کادر‌سازی: در این مدت جمع زیادی از نیروهای چپ به دانشگاه و بسیاری از آن ها به خارج از کشور رفتند. کسانی که بعدها در دوران اصلاحات بیشتر مناصب مهم دولتی را در دست گرفتند. برنامه تربیت نیروی این جریان بی شک در موفقیت های بعدی سهم عمده ای داشته است.  ۲٫ نظریه پردازی: بازتعریف یکی از مهم ترین اقداماتی بود که اعضای اصلی این جریان به آن پرداختند تا هم نقش خود را دوباره بازیابند و هم با تدوین بیانیه ماموریت آینده، دورنمای فعالیت های آینده خود را مشخص کنند. این گونه است که این نیروها در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری و هم چنین در حلقه کیان با رهبری افرادی چون عبدالکریم سروش و سعید حجاریان و … مفاهیمی چون «قبض و بسط تئوریک شریعت» و «عرفی کردن معرفت دینی» را طرح و تئوریزه کردند. مفاهیمی که بی شک در دسته بندی های سیاسی سال های بعد نقش عمده و موثری داشت. ۳٫ گسترش فعالیت های رسانه ای و تشکیلاتی: انتشار گسترده مطبوعات با عناوین متعدد که بعدها با ادامه و گسترش، لقب روزنامه های زنجیره ای گرفتند، در کنار فعالیت های تشکیلاتی و ایجاد احزاب سیاسی دو اقدام عمده ای بود که در پویا نگه داشتن این جریان و آماده شدن آن ها برای به قدرت رسیدن نقش موثری داشتند.

در کنار این موارد نقش دولت سازندگی در روی کارآمدن دولت اصلاحات قابل چشم پوشی نیست. اگر چه با این که همه بر این تاثیر متفق القول اند، اما چگونگی این تاثیر محل بحث جدی است. بعضی معتقدند توسعه سیاسی آقای خاتمی در واقع دنباله رو مفهوم توسعه اقتصادی دولت آقای هاشمی است و زمینه سازی دولت هاشمی بوده است که نتیجه به دوم خرداد ختم شده است. در مقابل گروهی معتقدند که دوم خرداد یک پیام منفی نسبت به مدیریت دوران سازندگی و نمایش آگاهانه ای از تغییر جهت گیری مدیریت کشور است. فارغ از این که سازندگی زمینه اصلاحات بوده است یا خیر نباید این نکته را از نظر دور داشت که به هر حال، در جریان انتخابات ۷۶ در میان مردم موجی از نارضایتی نسبت به عملکرد دولت سازندگی وجود داشت و در میان کاندیداها آقای ناطق نماینده اثبات وضع موجود به شمار می رفت و آقای خاتمی نماینده تغییر شرایط و در واقع مردم به تغییر شرایط. اما حال این که علت موفقیت گفتمان توسعه سیاسی اصلاحات، اقدامات سازندگی است یا خیر، بحث دیگری است که همان گونه که گفته شد محل اختلاف است.

به هر حال دولت هفتم در دوم خرداد ۱۳۷۶ به نمایندگی از گفتمان اصلاحات روی کار آمد. گفتمان اصلاحات در این دوران شاخصه های مهمی دارد که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.

۱٫ قانون گرایی

قانون گرایی از مولفه های اصلی اصلاح طلبی بود که البته بعدها در کنار خود همیشه شعار اصلاح قوانین را نیز به همراه داشت.

۲٫ جامعه مدنی

این مساله از شعارهای راهبردی جریان اصلاح طلب بود که البته هیچ گاه بر سر تعریف آن به توافق نرسیدند. جامعه مدنی غربی که به دوران یونان بازمی گردد بر اصولی چون فردگرایی، نفع انگاری، سکولاریسم، عقلانیت، پلورالیسم و تکثرگرایی و ضدایدئولوژیک بودن استوار است که با مبانی حکومت جمهوری اسلامی در تعارض آشکار به سر می برد. اما رئیس جمهور وقت پس از انتقادهای گسترده بر این مفهوم بیان کرد که منظور او از جامعه مدنی، همان مدینه النبی است.

۳٫ تساهل و تسامح

این مفهوم به معنای تحمل کردن و اجازه دادن است که به تحمل نظر مخالف و اجازه به نظرات مختلف برای بیان شدن و پذیرش تنوع و اختلاف برمی گردد که ظاهرا مفهوم مناسبی به نظر می آید اما افراطیان اصلاح طلب با نگاه نسبی گرایانه و پلورالی از تساهل و تسامح به سمت گذر از عقاید، مقدسات و مرزهای نظام اسلامی رفتند و در نگاه افراطی‌تر به سمت سخن گفتن از هرمنوتیک (قرائت‌های مختلف از دین) و صراط‌های مستقیم و … پیش رفتند که کم‌کم رنگ و بویی ضدشریعت را به خود می‌گرفت.