تصمیم درست

ae7d3bea3c07ccb94f647576b4b676d2_L

اوایل شب بود داشتم به سمت خونه میرفتم که یک دفعه یه چیزی رو از ماشین جلوییم انداختند بیرون.

موقع رد شدن سرمو از شیشه بیرون بردم و دیدم پوست موزه.همون که پای آدم بره روش سُر میخوره و میفته روی زمین خدای نکرده دست و پاش میشکنه!
از آیینه وسط دیدم که پشت سرم ماشین نیست سریع نگه داشتم و پیاده شدم و دویدم پوست و موز رو برداشتم و مجدداً سوار شدم و راه افتادم تا رسیدم به اون ماشین که پوست موز رو ازش انداخته بودند بیرون.
کنارش که رفتم ایستاد.گفتم آقا این از ماشین شما افتاد بیرون. متوجه نشد پرسید چی؟
نشونش دادم و گفتم: این
از شرمندگی سری تکون داد.بالبخندی دوستانه گفتم درست نیستا!!
اونم با خجالت نگاهم کرد و دستم را که هنوز در دستش بود، فشرد.
گفت: واقعا از تذکرت متشکرم.
گفتم: خواهش می‏کنم. وظیفم بود.
با دست به شانه‏اش زدم و گفتم: یا علی و رفتم.
همه چیز از آنچه که فکر می‏کردم ساده تر و عادی تر بود. دیگر فهمیدم که درست در لحظه ای که تصمیم می‏گیری امر به معروف کنی، سنگین‏ ترین حملات شیطان به قلب و فکرت شروع می‏شود و تا دقایقی بعد هم ادامه پیدا می‏کند.